الف عزیزم، نمی توانم بگویم از داشتنت چقدر خوشحالم. یعنی می گویم. هر روز. اما هر چقدر بگویم باز هم کم است. باز هم حق مطلب ادا نمی شود. الف عزیز، ما امروز صبح به کافه ی مورد علاقه من رفته ایم، از آن قهوه و کیک محبوبمان را گرفته ایم و چون ویروس لعنتی نمی گذارد در کافه بنشینیم زیر درختی ایستاده ایم و صبحانه خورده ایم. سیگارها را کنار قهوه روشن کرده ایم و بعد رفته ایم تا ایستگاه اتوبوس. شر ور گویان. خندان. دیالوگ بهمن مفید در فیلم قیصر را تکرار کنان. یاد بیژن مفید کنان. دیگه این دل واسه ما دل نمیشه خوانان. در ایستگاه اتوبوس ایستاده ایم. تو روی ساوند کلاود آهنگ را پیدا کرده ای. من را محکم بغل کردی و من سرم را روی شانه ات گذاشتم و با هم به صدای بیژن مفید گوش دادیم. الف عزیزم، این لحظه را کنار خیلی لحظه های زیبای دیگر با تو در دلم ثبت کرده ام. چرا که می دانم تو دیگر ایستگاه آخری. می دانم که تمام آن لحظه های سخت و زهر مار دیگر مردان به پایان رسیده و تو این جایی؛ تو که مهربان ترینی. الف جان به عکس کوچکمان روی میزم از آن عروسی زیبای تابستانی دوستانمان در وین نگاه می کنم و دلم غنج می رود. می گذارم قلبم سرشار از این همه گرمای طلایی بشود. جهان دور و برم فرو می ریزد اما تو را به یاد می آورم و می دانم همه چیز خوب است.
برچسب:
نویسنده: کسری حسینپور
تاريخ: پنجشنبه
20 بهمن
1401 ساعت: 14:28